خرید بک لینک

از کی بود نَنشسته بودم! نه که نَنشسته باشم، نَنشسته بودم برای نِشستن. تو کتاب روانشناسی آشتی فصلی بود به همین اسم، نشستن برای نشستن، نه برای غذا خوردن، نه برای فکر کردن، نه برای منتظر بودن، نه برای درس خواندن، برای نشستن.

امروز برای نشستن نشستم، پشت میز تحریری که یک ماه زیر خرت و پرت و لباس ها مدفون شده بود، وسایل رو از روش جمع کردم، روی خاک هاش دستمال کشیدم، جا عودی لب پر و شکسته رو گذاشتم یه گوشه اش، و نشستم. نشستم روی صندلی زهوار در رفته اش. انگار سالها بود که ننشسته بودم. انگار سالها بود که پیاده به دنبال یک صندلی چوبی زهوار در رفته در خیابان ها سرگردان بودم. به این فکر میکردم که تا به حال چند لذت ساده و کوچک در دنیا فراموش و قربانی چیز دیگری شدند، نکند من، لذت ساده و کوچکی باشم. نکند من لذت ساده و کوچک زندگی کسی باشم اما نهفته و خاک خورده در چرخه پیچیده ای از زندگی اش، نکند من هم قربانی حجاب عادت شخصی دیگرم، نکند هیچوقت هیچ کس یادش نیوفتد که مدت هاست من را ندیده است

.

.

برای من را دیدن.

برچسب: نویسنده: یگانه ایمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:42

صفحه بندی