- تاریخ: 1401/10/26 ساعت: 18:15
نچو ، پنبه ای ترینِ خاطره هایم است اینکه از تنهاییم لذت میبرم دلیل نمیشه احساس تنهایی نکنم . زهرا صفائی . شنبه نهم آذر ۱۳۹۸ . 22:17 Adblock test (Why?)
جای کلمه ها - تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 20:36
جعبه کبریت رو از جیبش در میاره و با دست دیگه اش پیچ گاز رو باز میکنه. پنکه سقفی لق میزنه و صداش توی فضا میپیچه. کارگاه پر نور شده اما هنوز خنکه. میشینم روی میز کارگاه و با قیچی ها بازی میکنم تا چای رو دم کنه. از پشت بهش نگاه میکنم. چقدر لاغر شده. دارم فکر میکنم چجوری میتونه با این همه کار سخت هر روز...
زندگی های نکرده - تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 20:36
برای من راه فرار، سریال ها بودند. راه فرار از واقعیتی که در اون آدم ها برای هم وقت نمیذاشتن، برای هم نبودن، وقتی قلب هم رو میشکوندن، دنیا براشون میلیون ها نشونه نمیفرستاد تا برگردن و اشتباهشون رو جبران کنن. راه فرار از این واقعیت که غم ها و رنج ها مثل سریال ها آنقدر هم مهم نیست. فرار از این واقعیت ک...
چی شد یهو - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:42
باورم نمیشه این منم ، اینی که داره هر راهی پیدا میکنه تا وقتش رو هدر بده ، میدونه داره اشتباه میره و باز ادامه میده ، میدونه داره زمانش رو از دست میده و اهمیت نمیده ، میدونه ته راه بن بسته باز میدوئه
این سد سالهاست درد هاشو جمع کرده - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:42
دخترهای سال پایینی گوشه سالن گیتار میزدن و تمرین آواز میکردن، هر از گاهی فالشی صداشون اونقدر اوج میگرفت که ما رو به خنده مینداخت ، آهنگ ها رو نیمه کاره رها میکردن و سریع میرفتن سراغ بعدی . وقتی خاطره
نوبرونه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:42
دیشب که خیره شده بودم به ماه کامل توی آسمون و سعی میکردم تا دونه دونه آدم های زندگیم رو یادم بیارم و براشون آرزوی سلامتی و خوشی کنم، آرزوی زیادی برای خودم به ذهنم نرسید. معمولا وقتی میخوام آرزو کنم هم
عشقی به اندازه همه لحظه هایی که نبود - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:42
من دلم عشق میخواد. این رو منی میگم که گارد داره روی هر آدمی که نزدیکش میشه، که نکنه گیر بیوفته تو یه رابطه " دوزاری" که متنفره از رابطه های از روی سرگرمی از رابطه های برای "بابا یکی باشه حوصلمون سر نر
گفتن یا نگفتن؟ درد کشیدن. مسئله این است ! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:42
وقتی بچه تر بودم رابطه برادر خواهری برام رابطه زیبایی بود، نمیدونستم از بیرون چه شکلیه، نمیدونستم چه حقی دارم تو این رابطه، هیچی نمیدونستم و خوشحال بودم. بزرگتر که شدم الگوم شده بود، بدون اینکه بدونم
برای من را دیدن - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:42
از کی بود نَنشسته بودم! نه که نَنشسته باشم، نَنشسته بودم برای نِشستن. تو کتاب روانشناسی آشتی فصلی بود به همین اسم، نشستن برای نشستن، نه برای غذا خوردن، نه برای فکر کردن، نه برای منتظر بودن، نه برای در
قدرتی که تو برایم آوردی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:42
دلم میخواد یه روزی میومد که میتونستم وقتی داره همینجوری از خیابون میگذره بازوش رو بگیرم و بهش بگم چقدر دیدنش، "فقط" دیدنش انقدر به من قدرتمند بودن رو یاد میده. چقدر فقط نگاه کردن بهش کمکم میکنه تا روح
بغضی تا سقف - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:42
روی پنجه هایش ایستاده بود، روی میزی که لنگ میزد. گیره های پرده را دانه دانه رد میکرد و اشک میریخت. دستش به چوب پرده نمیرسید. شونه هایش درد میکرد و بی صدا اشک میریخت. قلبش درد میکرد و بی صدا اشک میریخت
رسومی برای قلب های شکسته - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:42
رسم این خونه این بود :اگر پسر گریه کرد سرشو ببوس بگو قربونت برم گریه نکن من طاقت ندارم اشکاتو ببینم اگر دختر گریه کرد بهش بگو پاشو برو سر کوچه روغن بگیر برای نهار روغن نداریم
ما سالهاست امیدواریم - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:00
سالهاست امیدواریم ، امید های تصنعی ، امید های بی ایمان . امید داریم تا از زیر آوار های آتشین یک ساختمان صدایی بشنویم ، سالهاست امید داریم جنگی نباشد ، بچه ای گرسنه نخوابد ، پدری شرمنده نشود اما سالهاست که بمب ها صنعتی میشوند ، توسعه میابند ، پیشرفت میکنند و بر روی رویاهای کودکان گرسنه و بی خوابی های
همه تنگا - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:00
یه روزایی نفست بالا نمیاد ، از خستگی ، از تکرار ، از روزمرگی . اون روز باید خودتو از هر بندی آزاد کنی ، چه بند های محکمی مثل دوستی های خسته کننده چه بند های نیم پاره ای مثل دنیای مجازی و چه بند های معمولی ای مثل بند مو و لباس ، باید جسم و روح رو از گره های کور آزاد کرد ، نفس کشید ، روی زمین دراز کشی...
قاضى زمانه ات را بشناس - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:36
خوشحال باش ، آدما هميشه ميتونن يه ايرادى توى زندگيت ، قيافه ات ، كارت يا هر چيزى كه به تو مربوط ميشه پيدا كنن چاق باشى مدام چربى هاى دور شكم و رون و بازو هات رو ميكنن تو چشمت و ميگن از بس چاقى هيچى بهت نمياد ، لباس گير آوردن برات سخت نيست ؟ خسته نميشى از چاقيت ؟؟ وقتى لاغر ميشى دنبال ايراد هاى ديگه